تبلیغات
gosonicgo - سارا و زهرا در موبیس 3

gosonicgo

wellcom

 

سارا و زهرا در موبیس 3

 

نوع مطلب :

نوشته شده توسط:zs 469


خیلی خوب قسمت 3 اومد خوش باشید ^_^ 


                                     


اون موجود داشت از سایه بیرون میومد سارا از ترس خوشکش زد زد یکدفعه

____________________________________________

اون موجود اومد بیرون و گفت: قشنگ میخونی صدات خیلی خوبه اسمت چیه؟؟؟ 

سارا گفت: سارا هستم و اسم شما چیه اقای خارپشت اخومو؟؟؟ 

خارپشت گفت: شدو شدو هستم 

شدو گفت: چطوری اومدی اینجا ماجرا رو برام تریک کن

سارا گفت: طولانیه 

شدو گفت: میشنوم 

سارا نشست زمین دستشو کرد توی اب رود خونه که اون طرف ها بود و تعریف کرد و اخرش هم گفت: و حالا

خیلی دوس دارم خواهرمو پیدا کنم

شدو گفت: حالا از کجا میدونی اون اینجاست یا نه؟؟

سارا گفت: امید وارم که اومده باشه 

صدای غار و غور شکم سارا بلند شد 

شدو گفت: میرم یه چیزی بیارم بخوری 

سارا گفت: مرسی 

وقتی شدو رفت یه چند دقیقه بعد یه مرد خپل و چاق سوار یه چیز فلزی بود و 2 تا ربات هم یکی سمت 

راست و یکی سمت چت و با رباتاش به سارا نزدیک شد و گفت: تا حالا این اطراف ندیدمت اسمت 

چیه؟؟؟ اسم من اگمن هست

ساراگفت: اسم من سارا هست شما دومین کسی هستی که توی این سرزمین عجیب غریب دیدم 

اگمن گفت: اولی کیه؟؟؟

سارا گفت: میگه اسمم شدو هست 

اگمن گفت: ببینم دوستشی؟؟؟

سارا گفت: فکر کنم اره

اگمن گفت: پس دشمن منی 

اگمن به رباتش گفت: تمومش کن 

دست های ربات تبدیل به تیغ های پره های پنکه میچرخید سارا از ترس جیغ کشید و عد ربات یه تیکه از

درخت رو نصف کرد  و افتاد روی پای سارا

اگمن گفت: جیغ نکش وگرنه مجبورم بکشمت 

سارا اشک از چشماش بیرون میومد و گریه میکرد ولی صداش در نمیومد پره ها همینطور به سارا نزدیک

تر میشد 

تا بالای 5 نظر نشه قسمت بعدی رو نمیزارم ! 


پونی ماه
چهارشنبه 17 تیر 1394 02:33 قبل از ظهر
چجوری عضو انجمن بشم??
پاسخ zs 469 : خیلی ساده فقط ایمیل و نام کاربرتو بزار همین .
پونی ماه
سه شنبه 16 تیر 1394 06:03 قبل از ظهر
دیگه این داستان رو ادامه نمیدید من یه داستان قشنگ دارم!!! راجبش شدو و خیلی غم انگیزه!
یکمیش رو میگم اگه خواستین بزارین

جنگل ساکت بود.شادو لا به لای درخت ها پرسه میزد و به خوابی که دیده بود فکر میکرد...شادو قبلا هیچ وقت خواب ندیده بود چون هیچ رویایی نداشت اما اونشب... خواب ماریا را دیده بود که بسیار ناراحت بود و وقتی که میخواست حرفی بزند شادو بیدار شده بود .صدای انفجاری آمد
شادو با سرعت خود را به محل رساند
دید اگمن و یکسری از رباط هایش به سفینه ای حمله کرده اند
وارد سفینه شد و ناگهان صدایی شنید
_و حالا راز زندگی مال منه !
این صدای اگمن بود که جلوی محفظه ای ایستاده بود و درون آن محفظه چیزی تکان میخورد...
شادو:ماریا!!!!!!!!!!

اگر نویسنده می پذیرید لطفا مرا به عنوان نویسنده بپذیرید
پاسخ zs 469 : داستان به یکی از دوستام متعلقه او ایده رو به من گفت البته الان ازش خبری نیست تو وبشم دیگه فعالیت نداره درباره نویسندگی دیگه نویسنده نمیپذیرم ام میتونم داستانت رو بنویسم راستی چرا تو انجمن عضو نمیشی اونجا میتونی به راحتی هر چی میخای بزاری حتی داستان .
شیلا
پنجشنبه 9 بهمن 1393 04:18 بعد از ظهر
شیلا
پنجشنبه 9 بهمن 1393 04:16 بعد از ظهر
توعالی هستی
پاسخ zs 469 : ممنون
شیلا
پنجشنبه 9 بهمن 1393 04:16 بعد از ظهر
ادامه ادامه ادامه من تشویقت می کنم تا ادامشرو بنویسیهورررررا تو می تونی هههههوووووووورررررراااااا
پاسخ zs 469 : ممنون
شیلا
پنجشنبه 9 بهمن 1393 04:14 بعد از ظهر
کارت عالی دارم میمیرم از کنجکاوی
آنوشا
پنجشنبه 20 شهریور 1393 08:12 بعد از ظهر
ادامشو کی میذاری؟الان از فوضولی میترکم
پاسخ zs 469 : نمیدونم کلا داستان از من نبود از یکی از دوستام بود که الان رفته .
زهرا
جمعه 24 مرداد 1393 06:37 بعد از ظهر
ولی من قهر نکرده بودمااا
پاسخ zs 469 : ................
زهرا
جمعه 24 مرداد 1393 06:36 بعد از ظهر
باشه اشتی
پاسخ zs 469 : اشتی مگه قهر کردی ؟
زهرا
جمعه 24 مرداد 1393 01:07 بعد از ظهر
واییییی خیلی باحال بود
خیلی دوس دارم بدونم قسمت بعد چی میشه
♥Amy Rose♥
پنجشنبه 23 مرداد 1393 07:33 بعد از ظهر
عالی بود عزیزم ممنون♥♥♥
پاسخ zs 469 :
روزینا بلوم یا روزینا فلورا
پنجشنبه 23 مرداد 1393 12:32 بعد از ظهر
اه اه سالی
پاسخ zs 469 : سالی اونقدرا هم بد نیست .
آنیلا
پنجشنبه 23 مرداد 1393 11:10 قبل از ظهر
سلام وبت خیلی قشنگه
لزفا به منم سربزن
دوست داری باهم دوست بشیم
پاسخ zs 469 : بله حتما چرا نه
مارکوس
پنجشنبه 23 مرداد 1393 02:37 قبل از ظهر
قشنگه مرسی راستی چرا لونا وبلاگش رو حذف کرده ازش خبر نداری
پاسخ zs 469 : نه ببهشید عزیزم ولی خبری ندارم .
blaze
چهارشنبه 22 مرداد 1393 03:40 بعد از ظهر
عالی بود راستی بنظرت این قسمت هم قشنگه










و اینکه بابا میگم شکلک اظطراب رو بذار
پاسخ zs 469 : میزارم فقط مشکل اینه که میگی از جای دیگه اوردیش و شاید تو میهن بلاگ نباشه .
نازنین
سه شنبه 21 مرداد 1393 11:25 بعد از ظهر
خیلی قشن بود ^_^
اما شدو به طرز عجیبی مهروبون و خوش اخلاق شده البته مهربون که بود
منتظر ادامه هستم ^_^
پاسخ zs 469 : مرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.