تبلیغات
gosonicgo - سارا و زهرا در موبیس [ قسمت اول ]

gosonicgo

wellcom

 

سارا و زهرا در موبیس [ قسمت اول ]

 

نوع مطلب :موضوعات جالب و سرگرمی ،

نوشته شده توسط:zs 469

سلام بچه ها برید ادامه مطلب تا داستان رو بخونید 
یکی بود یکی نبود یک روز افتابی و نیمه ابری بود سارا و زهرا دو خواهر بودند زهرا همیشه و هر روز منتظر خواهرش سارا میموند تا با هم از مدرسه برن خونه اونا به دور و اطراف نگاه میکردند و گل ها رو بو میکردند و از طبیعت کنار مدرسشون لذت میبردنزهرا به اسموننگاه کرد و گفت: عجله کن تقریبا شب شد باید بریم خونمون[زود باش][عزیزم علامت زود باش نیست..] سارا گفت: باشه اومدمسارا و زهرا رسیدند خونه لباساشونو در اوردند و دستاشونو شستند زهرا گفت: اگه بابا مارو ببینه چی؟؟؟سارا گفت: نگران نباش تو راه برگشت به خونه فکر اینجاشو کرده بودم ما یواشکی میریم شام میخوریم [ساکت] و بعد هم میریم توی تختمون میخوام و وقتی که بابا مارو دید توی دلش بگه که بچه هام از اول خواب بودن و من اشتباه کردم زهرا با ترس گفت: ولی اگه بابا سارا وسط حرف زهرا پرید و گفت: نگران نباش اون فقط 40 سالشه ما و ما 11 سالمونه ما حواسمون هست تازه حتی اگه مانمون هم بفهمه اونم فقط 35 سالشه میتونم تقریبا فرار کنیم سارا و زهرا یواشکی رفتند توی اشپز خونه مامانشون اومد و دیدشون و با عصبانیت گفت: شما ها کجابودید؟؟؟ باباتون میخواست بکشتون داشتیم از نگرانی دق میکردیم و منتظر شماها بودیم [منتظر]سارا و زهرا یک صدا گفتند: ترو خدا نرو به بابا بگو مامانشون گفت: باشه که یک دفعه صدای باباشون اومد که میگفت: صدای چی میاد طاهره مامانشون گفت: هیچیمامانشون گفت: برید زود شام بخورید من حواسم به همه چی هست ولی اگه دفعه ی دیگه از این کارا بکنید من میدونمو شما ها حتی اجازه نمیدم باباتون دعوا تون کنه خودم شخصا حسابتونو میرسم  و بعد زهرا پرید بغل مانش و مانشون زهرا رو یه جوری بغل کرد که انگار اونو بیشتر از سارا دوست داشت و همین طور هم بود سارا ناراحت شد و از حسودی قیافه اش اینطوری شد[خنثی] و بعد دست زهرا رو گرفت و گفت: بریم دیگه[کلافه]

زهرا شروع کرد به خوردن زهرا خواست یه قاشق ژله بوخوره که باباشون اومد و گفت: شما ها کجا بودید به خصوص تو زهرا مدرسه تو 6 توم میشه ولی سارا 6:30 دقیقه زهرا با ناراحتی گفت: ولی باباشون وسط حرف زهرا پرید و گفت: ولی نداره تنبیع میشید از مدرسه که اومدید مشق مینویسید و بعد از مشق میخوابید سارا خواست یه چیزی بگه که زهرا گفت: هیچی نگو و سارا قیافه اش اینطوری شد  ولی هیچی نگفت: و بدون خوردن غذا ار سر میز شام رفت پایین چند دقیقه بعد زهرا هم رفت توی اتاق پیش سارا و گفت: برای حرفم سر میز شام گفتم واقعا متاسفم ولی دید که سارا خوابه 

زهرا قیافه اش اینطوری شد و بعد زهرا یه خم یازه بلند کشید که نشونه ی خواب بود بعد کنار سارا گرفت خوابید 

سارا وقتی بیدار شد دید که توی یک جنگله سارا قیافه اش اینطوری شد و بعد گفت: اینجا کجاست ؟؟؟
.

.
.
.
.

.

.
.
.

.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
نیا
.
.
.
.

.
.
.


.

.
.
.
.
.
.
.
.


.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هیچی نیستا 
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.




.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
 بابا سرکاریه 
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باشه حالا که اومدی تا قسمت بعدی بیاد باید نظرات بالای 5 تا باشه ^_^


این داستان بازسازی شده 



بلیز (آنیتا)
پنجشنبه 19 آذر 1394 07:59 بعد از ظهر
داستانت جالبه
Shadow Dark
پنجشنبه 19 تیر 1393 08:55 قبل از ظهر
به نظر داستان جالبی میاد!
ایمی رز
دوشنبه 16 تیر 1393 09:59 قبل از ظهر
دوستان من این داستان رو ارتقا دادم یعنی بیشتر و پیشرفته ترش کردم فقط منتظرم زهرا جون بذارش
رودان
دوشنبه 16 تیر 1393 12:35 قبل از ظهر
بیا حالا شد 6 تا حالا ادامشو بذار
مکس
یکشنبه 15 تیر 1393 11:26 بعد از ظهر
راستی قالبت آماده شد بهت میگم میدونی قالب های میهن بلاگ خیلی کمن ولی خوب سعی خودم رو میکنم که یکی بسازم یکم طول میکشه ولی میسازم
مکس
یکشنبه 15 تیر 1393 10:56 بعد از ظهر
عاااااااااااااااااااااالی بود بازم بزار خواهششششش
فربد
شنبه 14 تیر 1393 10:44 بعد از ظهر
به نظر میاد جالب باشه ولی قسمتاش کمن...
به هر حال نباید آدم تو رو پدرش وایسه دیگه
amy rose
جمعه 13 تیر 1393 09:10 بعد از ظهر
زیبا بود گلم فقط یه کم بیشتر بنویسو اولین نظر
پاسخ zs 469 : ممنون
آلیسا
جمعه 13 تیر 1393 07:12 بعد از ظهر
میشه منم بیاری تو داستانت؟خیلی ازت ممنون میشم
پاسخ zs 469 : از دوستم اجازه بگیر اون داستانو نوشته
سونیک [فائزه]
جمعه 13 تیر 1393 06:17 بعد از ظهر
خیلی خیلی قشنگ بود
ایمی رز
جمعه 13 تیر 1393 06:13 بعد از ظهر
مرسی گلم به نتظرت قشنگ بود؟؟؟
پاسخ zs 469 : قابلی نداره . ولی جالب تو داستان اینه که من واقعا یک خواهر به نام سارا دارم و از من کوچیک تره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.