تبلیغات
gosonicgo - داستان یک قسمتی روژ وامی

gosonicgo

wellcom

 

داستان یک قسمتی روژ وامی

 

نوشته شده توسط:rouge the bat

برو ادامههههههههههههه یه روز امی  می خواست اشپزی کنه یدفعه دید هرچی درست می کنه می سوزه حدود ده بار غذاش سوخت یه هو روژ اومد وگفت:امی چیزی شده؟ امی هم 

گفت : من نمی تونم اشپزی کنم  روژ : چرا می تونی بنظر من برای اینکه یه اشپز خوب بشی باید تجربه ی عذا سوزوندن داشته باشی امی: واقعا؟ روژ : بله

اشپزی که غذا نسوزونه اشپز نیست که امی: کی به تو اشپزی یاد داد؟ روژ : مادرم اون الگوی خیلی خوبیه  امی: می تونی الگوی من با شی؟ روژ : حتما من تا

حالا400 دختر و400 پسر اشپز داشتم امی: این عالیه پس شروع کنیم

خلاصه اونا چند ماه تمرین کردن حالا امی یکی از استادان اشپزی مثل روژ بود اونا به شاگردای زیادی درس می دادن وکلاساشون همیشه پر بود تنها استادی که
 
که کلاساش خالی بود ویو بود ویو خیلی ناراحت بود اخه مردم علاقه به غذاهای نروژی نداشتن پس ویو تصمیم گرفت دستگاه جذب کننده بسازه وتمام شاگردای

روژ وامی رو جذب کلاسای خودش کرد کازمو که امی وروژ رو اینقدر ناراحت می دید تصمیم گرفت کاری کنه ولی ویو اینقدر ثروت مند قاتل وبی رحم شده  بود که

نگو

کازمو تصمیم گرفت با ویو صحبت کنه ولی ویو  کازمو را درون مواد مذاب انداخت روژ باگریه فریاد زد: ویووووووووووووووو نهههههههههههه امی: توچطور تونستی  ویو

در حالی که باچشمان قرمزش لبخندی شیطانی برلب داشت گفت:با روبوت قاتل اشنا شید که امگا اومد و امی وروژ رو گرفت میون چنگال هاش روژ گفت: امگا

منم روژ همگروهی ودوست تواما امگا تاوجهی نمی کرد ویکدفعه امی خوند: چیزی که میره بالا باید بیا پایین  روژ خوند: ببین دنیا داره برعکس می چرخه(شعر

سونیک هیروز) و........... وبا هم گفتن : قهرمانان سونیکککککککککککککککک وجادوی امگا باطل شد ویو گفت: نههههههههههههههه ولی امی وروژ می

خوندن وجادوی ویو رو هم باطل کردن ویو به خاطر کازمو وافرادی که کشته بود افسردگی کرفت واون فقط به خاطر اون دستگاه لعنتی بو د روژ وامی مدال

شجاعت گرفتن وهمگی رفتن سرخاک کازمو وروژ گفت: هیچ وقت فراموشت نمی کنیم کازمو امی : کازمو تو یه قهرمانی

وچند سال بعد عروسی سونیک وامی وناکلزو روژ شد و تیلز وکریم هم عروسی کردن ومانکی وسالی جولیوسوهم به اغوش گرم خونوادش برگشت

وباراسویی اشنا شد وروح سیلور وبلیز وکازموهم شاد شد وویو وگروهش هم خوشبخت شدن دونه ای که از کازمو به یادگار مونده بو د داشت رشد می کرد

انگار که خوشحال بود ولبخند می زد!







جمعه 6 بهمن 1396 03:36 قبل از ظهر
ببخشید واسه بی دقتی تو نوشتن و غلط املایی که البته هیچ کاری نتونستم بکنم براش
رزا
جمعه 6 بهمن 1396 03:16 قبل از ظهر
جالب بود عزیزمولز کاشیکم بیشتر بود همهی اتفاقایهوییافتاد وحیف شد که کازمو مرد...ولی از این بابت خوشحالم کهسونیک و امی به هم رسیدنو کاش به قول دوستمونشدو هم توی داستان حضور داشت البته من خیلی خوشم اومد آفرین!
جمعه 6 بهمن 1396 03:12 قبل از ظهر
جالب بود عزیزم ولی کاش یکم بیشتر بود همه ی اتفاقا یهویی افتاد و حیف شد که کازمو مرد... ولی از این بابت خوشحالم که سونیک و امی به هم رسیدن و کاش به قول دوستمون شدو هم توی داستان حضور داشت البته من خیلی خوشم اومد...ء
Can you get taller with yoga?
سه شنبه 28 شهریور 1396 04:15 قبل از ظهر
Oh my goodness! Incredible article dude! Thanks, However I am experiencing issues with
your RSS. I don't understand why I can't join it. Is there anybody else
having the same RSS problems? Anyone that knows the solution will you kindly respond?
Thanx!!
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 01:00 بعد از ظهر
بعضی هارو جا گذاشتی از جمله شدو
محم
سه شنبه 14 دی 1395 04:52 بعد از ظهر
با آنیتا موافقم واقعا چرا بود
زهرا رز
دوشنبه 10 خرداد 1395 09:44 بعد از ظهر
چقدر قشنگ بود[چشمک
هانا
شنبه 14 فروردین 1395 03:42 بعد از ظهر
بنظر من که زیاد جذاب نبود ولی اگه تلاش کنی می تونی داستان زیبا بنویسی
melina dark
جمعه 18 دی 1394 01:12 قبل از ظهر
خیلی ناز بود
آنیتا
پنجشنبه 19 آذر 1394 07:54 بعد از ظهر
چرت بود
Amy.g
چهارشنبه 7 خرداد 1393 10:49 قبل از ظهر
خیلی قشنگ بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر